بهتره قبل از اینکه در مورد رقص 13 بدر 1391 صحبت کنم یه مقدمه بگم ... پس با اجازه
یادش بخیر کوچولو بودم با خانواده میرفتیم خونه عموش دعای کمیل داشتن ... چون باباش سیگار می کشید (البته کمتر از 10 عدد در ماه) به مامانم می گفتم بریم خونه ... از این سیگاریا بدم میاد ... جلو خودش می گفتم (وقتی 14 ساله بودم)
چند سال بعد یه حس همینطوری توی دلم نسبت به دخترش پیدا کردم ... خیلی عجیب بود ... نه می دونستم از چیش خوشم میاد ولی شاید موقع بلوغ و اینجور چیزا بود ... عاشق دخترش شدم ... هر شب 10 صلوات و 4 قل براش می خوندم که راهنمایی و هدایت بشه ... هر چند خودم از همه گمراهترم ... دوست داشتم اون بهترین باشه ... شده بود فکر هر شب و هر روز من ... فکر نمی کردم عاشق دختر دیگه ای بشم تا اینکه رفتم دانشگاه و کم کم عاشق شدم البته این یکی با مقداری شناخت شروع شد ...
هر از چند گاهی می گفتم چقدر نامردم که دو تا دختر رو دوس دارم ... ناگفته نماند که این بین عاشق 5 یا 6 تا دختر دیگه هم شدم که جاداره از همشون تشکر کنم J (جوونی و عاشقی ... کار دله ... چیکار کنم)
توی این شک و تردید زندگی رو می گذروندم تا اینکه 13 بدر امسال بعد از ماه ها قرار شد بریم پیششون ... نمی دونستم چیکار کنم ... دل رو زدم به دریا و رفتیم ...
ناگفته نماند که توی بچگی اونم از من خوشش اومده بود ولی با هم هیچوقت حرف نزدیم
رفتیم 13 بدرررر.... چه رفتنی ... خدا واستون اون روز رو نیاره
دختر همون آقایی که دعای کمیل داشتم به خوهرش و دختر خالش داره با پسر خالش و داداشش و هر کی بگی می رقصه ، هر بار هر پسر با یه دختر
غیرتت کجا رفته داداش
حیا تو کجا رفته خوهر من
از همین امروز از دل و ذهنم خط زدمش ولی براش دعا می کنم هر چند خودم بیشتر به این دعاها نیازمند ترم
اما خاطرات کودکی مثل میخی که توی قلبم رفته ... هر چند بخوام فراموشش کنم اما سواراخایی که توی قلبم گذاشته هیچوقت پاک نمیشه
یه توصیه : نشناخته به کسی دل نبندید که اگر بدترین هم باشه بازم ته دلتون کمی دوسش دارین
و در آخر
اللهم عجل لولیک الفرج

